تبليغاتX
گیوتین

گیوتین

"از چشم گیوتین فضا هم سری است برای قطع شدن"

ابهام مرده

می خواهم پایان دهم

- لذت است یا نفرت - نمی دانم.

شاید تنفر از لذت٬

و یا لذتی که در تنفر.

دیگر

از همه ی این ها متنفرم

می خواهم پایانش دهم.

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 17:47  توسط هورمزد  | 

وصیت

جسدم را بسوزانید.

نمی خواهم وقتی که دیگر نمی توانم فکر کنم٬بیهوده زمین را اِشغال کرده باشم.

(بردیا کامیار)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/02ساعت 22:28  توسط هورمزد  | 

آگهی

روزنامه را ورق زد.

صفحه ی نیازمندی ها.آگهی کار:

"به یک «کافی من» جوان برای کار در کافی شاپ نیازمندیم"

چشمانش برق زد.بعد مدت ها گشتن٬این یک کار استثنائی به حساب می آمد.

باورش نمی شد.دوباره نگاه کرد.

"با ۵ سال سابقه ی کار"!

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 13:8  توسط هورمزد  | 

تا به کی ... ؟!

سالها پیش از این               عاشقی بودم سخت

می نوشتم شب و روز           از وفا و دل تنگ و دوری راه و صمیمیت و عشق

می فرستادم تا     تو بخوانیشان زود              لکن      هر چه در دل داشتم

کاغذ و خط و قلم        در توانایی اینها نشاید باشد         بیان کردن آن

در تب و تاب نگفتن شاید            سخنی مانده به جا

ای که اکنون سخنم با دل توست               در دلت مانده وفایی اگر

گوش کن        به کلام دل غمگین و زبان لالم        با زبانی بی زبان با تو سخن می گویم

هرچند سخت است     بیان کردن آن              ولی می گویم

هرچند کاغذ و خط و قلم         قادر به بیان آن نیست        ولی می گویم

می گویم                  با تمامی وجود    می گویم

تا به کی چشمی کور٬چشم به راهت باشد

تا به کی گوشی کر٬با ترنم صدای نازت     خاطره تازه کند

تا به کی اسم زیبای تو را       با زبان لالم       بر زبان آورم و        باز جوابی به گوشم نرسد

تا به کی عشق سوزانت را         در دل سوخته ام           آب ریزم    تا که خاموش شود

تا به کی ......

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 1:15  توسط هورمزد  | 

دلیل

- بخند!

اما نخندیدی.

و من از اخم هایت عکس گرفتم.

و جایزه ی زیباترین عکس دنیا را به من دادند.

حالا فهمیدم

چرا نمی خندیدی...

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 21:57  توسط هورمزد  | 

قدر شناسی

تو به خاطر انسان٬شیطان را از درگاهت راندی و انسان به خاطر شیطان به تو پشت می کند!

تو به خاطر انسان٬این جهان را خلق کردی و انسان به خاطر این جهان از تو روی بر می گرداند!

تو به خاطر انسان٬قوانین را تنظیم کردی و انسان به خاطر خواسته هایش قوانین را زیر پا می گذارد!

تو به خاطر انسان٬فرشتگان را دستور سجده دادی و انسان به جای تو

فرشتگان (از نوع زمینی) را سجده می کند!

تو به خاطر انسان عشق را آفریدی و انسان به خاطر عشق تو را انکار می کند!

اینست جواب خوبی های معبود به بنده اش!!!

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 23:35  توسط هورمزد  | 

تنها سه خط

خواستم خاطره بنویسم.تابستان را. نمی شد.مانده بودم از کجا بیاغازم.سخت بود.روزها را در کاغذ جا دادن.دوست ها را٬دوستی ها را٬بایگانی کردن.خنده ها را٬اشک ها را٬کلمه کردن.

اندیشیدم.مرور کردم.خندیدم.دلتنگ شدم.دلتنگ آنهایی که دیگر نمی بینمشان.آرزو کردم.دوباره دیدنشان را.دعا کردم.بهتر از مرا بیابند.دعا کردم.همچون آنها را بیابم.و ایمان آوردم.به خدای دوستی ها...

تنها نوشتم:

"از ما که گذشت

به ابر بیاموزیم

از عطش گیاه نمیرد."

(بردیا کامیار)

*شعر از مرحوم استاد نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 11:23  توسط هورمزد  | 

فرمان

عشق است آنکه به پنجره ام

سنگ می زند...

- بگذار بشکند.

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 11:17  توسط هورمزد  | 

بار خدایا

در درگه خود بگیر و زنجیرم کن

با زجر و شکنجه ی خودت پیرم کن

هر چند تحمل اسیری سخت است

باشد٬تو ز لطف٬لقاء تقدیرم کن.

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 22:45  توسط هورمزد  | 

اقلیدس فلج!

خط می کشم

کوتاه و راست

دو انتهایش را می بندم

با تو و من.

قوسش می دهی

انتها را بر می داری

- من را -

بر می داری

می گذاری برود...

می شود بگویی چرا همیشه

نیم خط را

دوست داری؟

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21ساعت 17:39  توسط هورمزد  | 

حاج آقا

با اون هیکل چاق و خپله و ریش بلند جای مهر روی پیشونی و تسبیحی که بدست داشت

به هر جوونی که می رسید شروع می کرد به ایراد گرفتن از طرز لباس پوشیدنش که

چرا تی شرتت چسب و کوتاهه و چرا شلوارت پاره ست و چرا موهات سیخ سیخه

و آهای خانوم شما چرا روسریت رفته عقب و چرا مانتوت تنگ و کوتاهه و ...

و بعد شروع می کرد به سرزنش کردن که همین شماهایین که

اسلام رو در معرض خطر قرار می دین و از این حرفها!!!

یه روز داشتم از خیابون پشتیه پارک (که خیلی خلوت بود) رد می شدم که متوجه چند متر جلوترم شدم

که حاج ِقا داشت با دو تا دختر صحبت می کرد!

با خودم گفتم حتمآ داره باز نصیحتشون می کنه که یکدفعه

.

دیدم حاجی داره شماره ی اون دوتا رو تو گوشیش ذخیره می کنه!!!!!

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 23:43  توسط هورمزد  | 

هنوز...

گفت:بچه ها٬ببخشید پامو دراز می کنم.آخه خیلی خستم.

بچه ها خندیدند.فکر کردند دارد شوخی می کند.

جا خورد.به خودش نگاهی انداخت.تازه یادش آمد:هجده سالی می شد که دیگر پا نداشت.

خودش هم خندید!

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 4:45  توسط هورمزد  | 

رباعی های بی کلمه - پنجم:از تو به تو

در خاطرم از خاطره ات واژه نشست

در قالب وزن های گم٬قافیه بست

این شعر ـ به انضمام من ـ تقدیمت؛

هر چند که یک رباعی بی کلمه است!

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 9:52  توسط هورمزد  | 

دوباره

دوباره سنگ دلم شکوفه زد

دوباره ستاره ی آسمان دلم چشمک زد

دوباره شب تاریک دلم را ماه چشمت روشنی بخشید

دوباره قایق به گل نشسته ی دلم را کشتی کلام گرمت نجات داد

دوباره رخسار زرد و رنگ پریده ام را دستان پر مهرت سرخاب کشید

"ای که نگاهت می ارزد به تمام دنیا"

دوباره ....

دوباره شیرین شدی و مرا فرهاد خود کردی!!!

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 14:35  توسط هورمزد  | 

تاریخ فلسفه!

نورهای قهوه ای جوانه می زنند

این هم تنوعی است!

چه می شود کرد؟

من

تکان نمی خورم

پرودون رئیس جمهور می شود!

باکی نه.

زنده

باد

آنارشیست

!

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 0:16  توسط هورمزد  | 

...

- به من میاد٬نه؟

- راستشو بگم ناراحت نمیشی؟

- چرا!

- پس٬خیلی بهت میاد.

- جدی میگی؟

- نه!

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 4:45  توسط هورمزد  | 

وثیقه

سپرده بودم نگذارند عاشق شوم

سپرده بودم

اگر خواستم عاشق شوم٬

زندانیم کنند

اگر خواستم عاشق شوم٬به شلاقم بندند.

حالا

اگر چه جای زخم ها اندکی می سوزد

اما

خیالم آسوده است!

چرا که به زندانبان سپرده ام

اگر باز خواستم عاشق شوم...... 

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 4:53  توسط هورمزد  | 

افسوس

نشنیدی فریاد چشم هایم را

چشمانی که پاهایت را التماس می کرد

التماس می کرد نرو!

پاهایی که قدم بر می داشت

قدم هایی که بر روی دل من می گذاشت!

و آن را لگدمال می کرد!

دلی که با تمامی تمام شدنش هنوز ناتمام مانده بود!

و تو با رفتنت آن را تمام کردی

افسوس که تو این ها را نفهمیدی.

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 23:29  توسط هورمزد  | 

تصادف

داشت با همسرش می گفت و می خندید.

یه کم که گذشت  به راننده تاکسی گفت:آقا همینجا نگه دارین.

پول تاکسی رو حساب کرد و پیاده شدن.

تاکسی هنوز راه نیفتاده بود که صدای ترمز وحشتناکی همه رو متوجه عقب کرد!

تا برگشتم دیدم مرد بیچاره روی زمین افتاده و همسرش دو دستی توی سرش می زنه!!!

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 0:2  توسط هورمزد  | 

fashion

پرسید:چه مدلی بزنم؟

گفت:فشن بزن.

تمام که شد٬در آینه نگاه کرد.

سرش برق می زد!

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 11:6  توسط هورمزد  | 

رباعی های بی کلمه - چهارم:ملخ

در شور و شر گرفتنت٬پیرم کن

در دست بیا٬راهی تفسیرم کن

گویند که خوب می پری از مشتم!

جستی بزن و دوباره درگیرم کن.

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 9:27  توسط هورمزد  | 

نیمکت

احساس کرد دختری که آنطرف تر٬روی نیمکت روبرویی نشسته٬دارد به او نگاه می کند.

نگاهی به چپ و راست خود انداخت:روی نیمکت٬به جز او کسی ننشسته بود.

پیراهنش را مرتب کرد.با دست موهایش را صاف کرد.

مدتی گذشت.دیگر مطمئن شده بود که دختر بیشتر این مدت به او خیره شده بود.

بلند شد تا به طرف او برود.

نگاهش به عقب افتاد.یکه خورد:

در کوچه ی پشت پارک٬درست پشت سر او٬یک ماشین مدل بالا پارک شده بود.

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 12:50  توسط هورمزد  | 

دروغ گویی های یک شناسنامه

شناسنامه ام دروغ می گفت.

من زمانی متولد شدم که دانستم

زندگی یعنی:

دوغ و شعر و جین و روزنامه

و آن٬یک لحظه نبود

چرا که تنها٬چهار سال طول کشید تا فهمیدم

رست بیف با سس کچاپ٬خوشمزه تر است تا با سس سفید!

شناسنامه ام دروغ می گفت.

من متولد سال خرگوش بودم و کرگدن

و سال خوک و راگون

و آب هویج٬متولد سال من بود!

شناسنامه ام دروغ می گفت.

من پای کامپیوتر متولد شدم

در حالی که مادرم داشت در اینترنت کلمه ی «سوسیس» را جستجو می کرد!

و تلفن مشغول بود

و من نتوانستم به خدا زنگ بزنم!

و بگویم رسیدم؛که نگران من نباشد

پس مدت ها گذشت تا خدا مرا پیدا کرد

و کم کم در گوشم گفت:

زندگی یعنی شعر و دوغ و ...

(و این کم کم یعنی خیلی طول کشید؛

چون مثلن چهار سال طول کشید تا فهمیدم رست بیف با سس کچاپ...)

و من

کم

کم

متولد شدم.

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 0:6  توسط هورمزد  | 

بی انضباط

یک چیزهایی از دل من دور ریخته ای

در راشکسته ای

بر روی تک تک دیوارهای دل

یادگاری نوشته ای

القصه٬حسابی شلوغ کرده ای!

بی انضباط!

تو خجالت نمی کشی؟!!!

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 14:27  توسط هورمزد  | 

خارج از وبلاگ

این بار مرگ٬به سراغ کسی آمد که می شناختیمش.

آری٬و افسوس٬داییِ«سام ستایش» هم...

سام عزیز!تنهایت نمی گذاریم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 9:38  توسط هورمزد  | 

اشتباه یا...

- نمی خوای جوابشو بدی؟ندیدی چی گفت؟

- راست میگه.من مزاحمشون شدم.

- چی؟مگه نگفتی میشناسیش؟نگفتی خودشه؟

- اشتباه کردم.نه میشناسمش٬نه خودشه.خانوم خیلی ببخشید.رضا٬بیا بریم.

چند قدم که رفتند٬برگشت و دوباره لحظه ای در چشمانش خیره شد.

دختر نتوانست سنگینی نگاهش را تحمل کند.سرش را پایین انداخت.

(بردیا کامیار)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 19:16  توسط هورمزد  | 

سخت و آسان

چقدر سخت است آسان کردن کاری که سخت است!

و چقدرآسان است سخت کردن کاری که آسان است!

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت 22:44  توسط هورمزد  | 

منجی

نمی دانم کجاست؟!

کی می آید؟!

اصلآ کیست؟!

همان کسی است که من و بقیه ی مسلمانان قبول داریم!

یا آنی است که ادیان دیگر می گویند....سوشیانت و مسیح و ......!

مهم نیست کیست!!!

مهم اینست که

هر که هست آدم خوبی است!

نجات دهنده ی ماست!

ای کاش زودتر بیاید!

ای کاش!

(سام ستایش)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت 18:11  توسط هورمزد  | 

من هرگز...

من هرگز دوست نداشته ام

شبیه کسی باشم

من دوست دارم خود٬آن کسی باشم

که دیگران دوست داشته باشند

شبیه من باشند.

*

من هرگز دوست نداشته ام

در جایگاه کسی باشم

من دوست دارم خود٬آن جایی باشم

که دیگران دوست داشته باشند

در جایگاه من باشند.

*

دیروز دکتر به من گفت:

"علائم عجیبی در شما وجود دارد.

شما به یک بیماری روانی مبتلا هستید

که تاکنون در هیچکس مشاهده نشده است"

از خوشحالی پر در آوردم!

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 3:33  توسط هورمزد  | 

خبر مهم!

- فهمیدی دیشب کی مرده؟

- چه فرقی می کنه...

(بردیا کامیار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 2:3  توسط هورمزد  |